تبليغاتX
شلم شوربه های دنیای من

شلم شوربه های دنیای من

تغییرات اساسی....

سلام اکوری پکوریاااااااااااااااااای من....

خوبید؟؟؟

واااااااااااااااااای نمیدونید چقدر دلم برای(................)تنگ شده بود

حدس بزنید دلم برای چی؟کی؟کجا؟...تنگ شده بود

دیووونه شدم نه؟

نگران نباشید آثار درس خوندن زیاد و شب زنده داریو اشک ریختن واسه یک سانت یا دو سانته

آخ آخ بچه ها نمیدونید که من چه حال و روزی دارم؟

اگه میدونستید که فقط برام گریه میکردید....

حالا بماند چقدر مدرسه خوش میگزره و چقدر سربه سر دبیرا میزاریم ولی خداییش دست درد گرفتم

منم که مردنی همش سردردو سرگیجه میاد سراغم

وااااااااااااااااااااااااااااااای حالااااااااااااااااا همه بیخیال غصه

میگم وضعم خرابه باور نمیکنید که.....

راستی اکوری پکوریای من تبریک میگم واسه لایحه ای که بالاخره تصویب شد.

هیچی این دولت به دردمون نخورد جز این یکی

اینکه مردای ایرانی حق گرفتن زن دوم رو ندارن

هورررررررررررررااااااااااااااااااااااا

خانما بهتون تبریک میگم

ولی یه نکته:

متاسفانه در طالع مردای خردادی چیز دیگه ای نوشته که فکر نکنم با قانون و چشم غره ی مادر زن و همسر گرامی قابل حل باشه(منظورم دو زنه بودن مردای خرداد ماهیه)حالا ان شاءالله که خودشون وفاداری به همسرشون رو ثابت کنن.

فکر نکنید تازه این خبر به گوشم رسیده هااااااااااااااااااا.نه تازه وقتم خالی شده که اومدم

راستشو بگم؟؟

اومده بودم تا سیاسی حرف بزنم ولی خب یادم افتاد......

ا؟فکر کردید میگم؟نچ نمیگم.

میخواید بیان وبلاگ خوشگلمو ببندن؟

بیخیال.

برای محدثتون دعا کنید. خیلی تنها شدم

فاطمه جونم ازم جدا شده(یعنی مسیرامون جدا شد)نه که قهر باشیمااااااااااااااا نه دیگه سر هردوتا مون مشغوله کارامونه....

بچه ها خیلی دلم براش تنگ شده یادش بخیر پارسال به عشق فاطمه میرفتم مدرسه....کلی داستانای خوب باهم داشتیم....

میخوام ببینمت فاطمه...

به خدا دارم از تنهایی میترکم

میدونم هیچ کدوم وقت نداریم حتی به هم تلفن بزنیم.ولی بدون یه عالمه بیشتر از قبل دوست دارم.این بار بوی دلتنگیش بیشتر از همیشست....

ببین به وبلاگم کشوندمت

میام بازم ولی دیر به دیر میام.دلخور نشید

این عکس خودمه

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:26 توسط محدثه خانوم| |
برایم قصه بگو،قصه ای که چشمان حواب ندیده ام را خواب کند.

تنها قصه گوی سیاه پوش قصه ی زندگی م،بخوان قصه ای که واژه به واژه اش را دستان سرد سرنوشت برایم نوشته است.

دلم برای آن همه تلخی تنگ شده است.دلم برای تمامی بغض هایی که فقط بغض بودند و غرورشان هرگز نشکست تنگ شده است.

دلم برای دل تنگم می سوزد که بیچاره جور مرا میکشد و هیچ نمیگوید.

پرنده ی سفید خوشبختی من که عمریست از دیار من کوچ کرده ای،بدان هرگز در انتظارت نبوده ام و هرگز هم نخواهم بود.تو آنقدر بی وفا بودی که امیدی به وفایت نباشد.

قلمِ در دستم از چیزهایی که میداند و میداند که توانایی نوشتن آن را ندارد،می گرید...

دلم خواب میخواهد...

برایم قصه بگو،ای قصه گوی سیاه پوش زندگی من...

به یاد می آورم آن شبهایی را که گوشِ جان به سخنان شیرینت میسپردم و آرام آرام افسانه های زندگی شیرین فرشته هارا برایم میگفتی و میگفتی و میگفتی،آنقدر میگفتی را به خواب میرفتم....

به یاد می آورم آن روزهایی را که تنها کلامت من بودم وچشمانم....

به راحتی شکست را پذیرفتم...

این بود جزای خواستن من ونخواستنت....

دستانت را از گریبان زندگی نگون بخت من بردار....

می خواهم با قصه ی زیبای غم به خواب بروم....

خواب که هرگز بیداری در پی نداشته باشد....

خوابی که تو برایم دیده بودی تعبیر شد...

نگاهم کن....

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:4 توسط محدثه خانوم| |